کدامين سو
وقتی هیچ یک از آن همه که می دانی درست است و می دانی که پناهت می دهد در عشقی بزرگ...آنچنان در تو کوچک مانده اند که بتوانی لحظه ای از گذشتن همان لحظه ی کوتاه پر شوی...وقتی که عادت کرده ای به تکرار همیشگی تاریکی و ندیدن...ندیدن زیبایی ها ...چه می توان گفت؟ با وجود این همه ٬ تو هنوز لحظه ای باور نداری که آنگاه که چشمها را باز کنی چیزی زیبا در انتظار توست...می ترسی و می بندی چشمها را سخت تر...و نمی گشایی حتی نه آنقدر که کمی ٬ فقط کمی٬ گوشه ای را و آنقدر سخت تر می فشاریشان که به درد می آیند و به درد می آیی و می شکنی درخود ...
می شنوی که می گویند تو کوچکی و کوچک فکر می کنی..می دانی که درست است...می دانی که ابعاد نگاهت حتی تا کمی آن سوتر از همین خودت هم نمی رود...اما نمی دانی ترس است یا اندوهی شدید که تو را در آغوش می گیرد و می فشارد...و نگاهت می دارد همانجا که هستی...
تو تنهایی ...من تنهایم....آدم ها همه تنها یند...همه اسیر همین تنهایی و اندوه عظیم هستیم...درست است..می دانم که لحظه های هست که گمان می بریم شادیم و پریم...اما سایه ی چیزی پشت همه ی اینهاست...که اگر کمی بیشتر حس شود... من ...تو و همه ی آدمها را آنقدر خم می کند که نمی مانیم.
دلم برای خودم...تو و برای همه ی آدمها می سوزد...می دانی انسان محکوم به تنهایی ست...خدا تنهاست و تنهایی سرنوشت همه ی ماست که اگر خدایمان اوست و اگراو بزرگترین هستی یکتاست...ما -مخلوق او- آنجا که بزرگ می شویم ...همان است که هر چه بیشتر تنها می شویم....
آه....دلم برای همه ی آدمها می سوزد...و برای خودم که آدمم...برای همه ی این احساسات و حشتناک بزرگ که بزرگ می کند آدم را...می شکند تو را و می شکفی شاید از نو...شاید ...روزی...
می نشینی گوشه ای برای خودت...و نگاه می کنی به شعله ی شمعی که می سوزد در مقابل چشمانت...می سوزد...می گرید...می رنجد...آب می شود در نگاهت..و تمام اینها نور می شود در چشمانت و روشن می شوی ...و می بینی رنج، رنج سوختن، نور دارد....نور...
خدا ما را خلق کرد تا تنها نباشد...خدا نمی دانست که او محکوم است به یکتایی و تنهایی ...خدا انگار نمی دانست که ما جسمیم و خاکیم...که طا قت این همه در ما نیست...خدا نمی دانست که این همه آدم هم که نور شوند ، حتی گوشه ای کوچک از تنهایی عالمش را روشن نمی کند...حتی کمتر از همین شمعی که تمام شد همین جا رو به روی چشمانم....
چیز دیگری هست آیا؟...شاید..اما چه لذتی دارد این همه در آستان چیزی گشتن و نیافتن....نه....نه....نه....شاید نباید انقدر سخت می بود...شاید باید چیزی از ازل تغییر می کرد...جهان و هستی جاریند...صدای شلاق هایشان که بر خود می کوبند را خوب می شنوم...می کوبند، چندان سخت که چیزی نماند جز اندکی تلاش برای ادامه یافتن...نه فکری از چرایی بودن و نه احساسی در کشاکش بودنشان...باید جنگید و هر چه محکم تر انگار، شلاق را بر خود کوبید....باید جنگید...همه ی ما آدم ها...تا کی ؟ نمی دانیم....تا کجا؟ نمی دانیم...با همین خالی عظیم درون...و باید ادامه داد...که محکومیم ...با همه ی همین...همین.
پیوست۱: تکرار مکررات بود ....می دانم...این روزها تکرار می شوم مدام.
پیوست ۲: تئاتر به ملاقات بانوی سالخورده (کار سمندریان) رو از دست ندین!!
| Design By : Night Skin |

